سيد جعفر شهيدى

58

زندگانى على بن الحسين ( ع ) ( فارسي )

كه با مردم گفتگوهاى طولانى داشته باشند . و ممكن است انبوهى مردم كه راه بردن اسيران را كند مىساخته مجالى فراهم كرده باشد تا دختر امير المؤمنين سخنان خود را بمردم كوفه گفته باشد . بارى چنان كه بارها در تحليل روحيه مردم رنگ‌پذير اين شهر نوشته‌ايم و تاريخ‌نويسان و جامعه‌شناسان قديم نيز همه بر آن متفقند ، آنان مردمى هستند كه زود بخروش مىآيند و زود آرام ميشوند . با شنيدن سخنى در خشم مىروند و با ديدن حالتى برقّت مىافتند . آنان با چنان شور از نمايندهء حسين بن على استقبال كردند و با چنان نامردى او را بدست پسر زياد دادند و با چنان بىحميتى در خانه‌ها را به روى خود بستند و آسوده نشستند تا پسر سعد و سپاهيان او حسين و ياران او را كشتند و اكنون زن و فرزندان وى را باسيرى به شهرها در آوردند . كوفه دختران على ( ع ) را مىشناخت . هنوز بيش از بيست سال از شهادت امير المؤمنين نگذشته بود . زنانى كه در سى سالگى و بالاتر بودند حشمت زينب را در ديدهء مسلمانان و محبت پدر را نسبت به دو با چشم خود ديده بودند . طبيعى است كه يادآورى حادثه‌هاى گذشته و نيز تصور بدرفتاريهاى پسر زياد با خاندان پيغمبر و على كه اكنون به صورت اسير پيش روى آنان هستند ، مردم را متأثر ساخته باشد و هيچ بعيد نيست نوشتهء مقتل‌نويسان درست باشد كه : چون سيد سجاد سخنان كوتاه خود را گفت و از ستمى كه مردم كوفه به پدر و عموها و كسان او كردند شكوه كرد بانگ گريه از مردم برخاست . و دور نيست كه تنى چند از همان مردم رنگ‌پذير گفته باشند : - ما در فرمان توايم . هر چه بگوئى ميكنيم و با هر كس بگويى مىجنگيم ! و على بن الحسين كه دروغگوئى و نامردى اين مردم را به چشم ديده و به يقين مىداند كه اگر همين سربازان كه همراه كاروان هستند ، تنها نهيبى بر آنان زنند همگى خواهند گريخت و بخانه‌هاى خويش خواهند خزيد گفته باشد : هيهات اى مردم مكار . هنوز زخمى كه بر ما زده‌ايد بند نيامده . من از شما مىخواهم نه با ما باشيد نه بر ما . بارى پسر زياد اسيران را در زندان نگاه داشت و نامه‌اى به شام نوشت و از يزيد دستورى خواست كه با آنان چه كند . نامه‌اى هم به عمرو سعيد بن عاص حاكم مدينه